تبلیغات
***زنگ فارسی ما***
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
پیر مرد دانایی به نوه اش گفت : فرزندم تا حالا دانسته ای که بهشت مجانی است و دوزخ را باید با پول خرید


نوه اش گفت : پدربزرگ چگونه بهشت مجانی است اما دوزخ رو باید با پول خرید ؟؟؟؟

پیرمرد گفت؟؟؟

پسرم نماز و روزه و کارهای نیک ، بابتشان هیچ پولی پرداخت نمیکنی و بهشت مجانی به دست می آید ؛ اما شراب و زنا و قمار و ربا بابتشان پول پرداخت میکنی پس جهنم را باید با پول خرید 

قضاوت با شما؛: کدام بهتر است؛

بهشت ؟؟  ((مجانی ))

جهنم ؟؟ ((پولی))


نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
این روز ها، این روزهای سخت به امید احتیاج داریم تا از پا نیفتیم . این شعر قیصر امین پور را باید بخوانیم هر روز ، هر ساعت ، و تلاشمان را بیشتر کنیم ... شرایط هیچ وقت ابدی نیست...


من به چشمهای بی قرار تو
قول می دهم :
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم 

#قیصر_امین_پور
.

نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
نیایش ماندگار دکتر شریعتی:

خدایا 
به من زیستنی عطا کن، 
که در لحظۀ مرگ بر بی ثمری 
لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، 

و 
مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . 

برای این که 
هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند. 

خدایا 
تو چگونه زیستن را به من بیاموز، 
چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

خدایا 
رحمتی کن تا ایمان ، نان ونام برایم نیاورد ،

قدرتم بخش 
تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، 

تا از آنهایی باشم که 
پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، 
نه از آنهایی که 
پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند .

نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
حلول ماه محرم 


کئچدی ذی حجه آیی ماه محرم گلدی 
قاره پرچملر اسوب قلبلره غم گلدی

اوجالیبدور گویه هر یرده ابوالفضل علمی
آقام عباس آدی دیللرده دمادم گلدی

شیعه ماتم زده اگنینده عزا پیرهنی
اشکبار اولدی هامی عالمه ماتم گلدی

بوغمه حضرت زهرا ئوزی گوز یاشی توکوب
بالانین یاسینه مادر دل پر غم گلدی

بیزی اوتدان قورتاران فاطمه نون گوز یاشیدی
گوز یاشی فاطمه نون  دردلره مرحم گلدی 

گئجه نین نصفی گلوب فاطمه خولی ائوینه
مریم و هاجرو سارا اوچی باهم گلدی 

او گئجه خولی ائوینده قورولوب بزم عزا 
باش آچوب فاطمه، پیغمبر خاتم گلدی 

گوردی که سویگولونین یوز گوزی خاکستریدی
آغلادی گوز یاشی رخساره چو شبنم گلدی 

بیلدی زینب بو قضایانی دئدی قارداش حسین 
دور گیلان یاسووه زینب نئجه گور خم گلدی 

دوشوب آتدان یره عباس، علمدار حسین
خیمیه سو یرینه بیر قره پرچم گلدی 

گوردولر اهل حرم لنگر ائدور قانلی علم
دئدیلر قانلی علم زینبه همدم گلدی



نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
*اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُم.ْ* 
*اَللّهُمَّ ارْزُقْنا شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ (ع)یَوْمَ الْوُرُودِ.*
*فرارسیدن ماه محرم وایام* *سوگواری حضرت اباعبدالله* *الحسین (ع) ویاران باوفایش برشما تسلیت و تعزیت باد.*

نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
مهرماهِ چند سال قبل ، من هم کلاس اولی بودم ،
مثلِ همه ی کلاس اولی ها برایِ خودم کلی ذوق داشتم .
لباس و وسایل مدرسه ام را خریده بودم و فقط مانده بود کتاب هایم .
ما خانواده ی نسبتا شلوغی بودیم ، من یک برادر و سه خواهر داشتم ، پدرم کارمند بود و اوقاتِ فراغتش هم کشاورزی می کرد ، یعنی سرش تقریبا شلوغ بود !
این شد که گرفتنِ کتاب هایِ منِ بخت برگشته ی نو آموز ، پشتِ گوش افتاد و من هم که تجربه ای نداشتم ، نمی دانستم لوازم تحریر ، بدونِ کتاب ، به هیچ دردی نمی خورَد !
با کلی ذوق ، هر روز عصر ، وسایلم را بیرون می ریختم ، کلی نگاهشان می کردم و بعد از این که ادایِ باسوادها را در می آوردم و ذوقم تخلیه می شد ، دوباره توی کیفم مرتبشان می کردم و صبحِ فردایش یک کیف پر از لوازم تحریر و خالی از کتاب را روی دوشم می گذاشتم و جسورانه می رفتم مدرسه .
همه چیز خوب بود تا آن جایش که معلم ، از ما تکلیف می خواست ، راستش من آن قسمتش را دوست نداشتم ، شبیهِ یک شوخیِ بی مزه بود ! هربار معلم ، با ملایمتِ مخصوصی مرا دعوایم می کرد که چرا کتاب نیاورده ام و من ، مظلومانه سرم را پایین می انداختم و جیک هم نمی زدم ، چشمانم را می بستم و با خودم می گفتم الان زنگ تفریح را می زنند و همه چیز دوباره آرام می شود و زنگ بعد هم از این خبرها نیست ...
و هر بار ، با این ترفند ، بدونِ اینکه خودم را نگرانِ چیزی کنم ، می رفتم مدرسه و بر می گشتم .
به خانه هم که می رفتم ، رویِ گفتنِ مطلب به پدرم را نداشتم ، می دیدم همه شادند ، فداکارانه سکوت می کردم تا به خیالِ خودم ، شادی شان را خراب نکرده باشم ! در تصوراتِ بچِگانه ام ، لابد کتاب خریدن فاجعه و دردسرِ بزرگی تلقی می شد ، پس تمامِ روز ، خودم را به بی خیالی می زدم و تویِ دلم با شجاعتِ تمام ، اخمِ فردایِ معلم را به جان ، می خریدم .
یک هفته ای گذشت ، دوباره بعد از چند روز و برایِ چندمین بار ، زمانِ دیدنِ تکالیف سر رسید ، و من با خیالِ ملایمتِ معلم ، نگران هیچ چیز نبودم ، با خودم می گفتم حتما این بار هم قسر در می روم ،
اما این دفعه فرق داشت ، معلم ، دیگر کفری شده بود  !
همان معلمِ مهربان و ملایم ، از شدت عصبانیت چشمانش را به سمتِ من ریز کرد و پرسید ؛ چرا فکر می کنی با این سنت می توانی مرا سرِ کار بگذاری ؟! زود برو بیرون ! باورم نمی شد ! من که درس هایم را خوب بلد شده بودم ، جریانِ کتاب هم به من هیچ ربطی نداشت و توقع داشتم معلم ، خودش این را بفهمد ، بالاخره هرچیز نباشد ، او یک معلم بود و حتما از خیلی چیزها خبر داشت !
اما مرا شبیهِ بعضی از پسرهای کلاس که یادگیری شان ضعیف بود ، انداخت بیرون !
آن لحظه احساسِ بچه هایِ خنگ و بی خاصیت را داشتم !
شوکه بودم ، ولی انگار همه چیز جدی بود ..
انگار اشتباه فکر کرده بودم ! معلم ، علمِ غیب نداشت !
سرم را پایین انداختم که دخترهای کلاس را نبینم و سریع رفتم تویِ حیاط .
نمی خواستم وجهه ام خراب شود !
بعد از من دوتا از پسرهایِ تنبلی که اتفاقا من ازشان اصلا خوشم نمی آمد ، آمدند و با چه ذوقی کنار من ایستادند و خوشحال بودند که شبیهِ همیم .
و من چقدر از اینکه کنارشان ایستاده بودم ، خجالت می کشیدم ، انگار همه چیز ، یک کابوسِ وحشتناک بود ، مدام چشمانم را می بستم که احساس کنم آن لحظه در آن مکان و کنارِ تنبل های کلاس حضور ندارم ، صحنه ی واقعا شرم آوری بود !
آن روز هم گذشت و یادم نیست انگار یک کشیده ی جانانه هم بخاطرِ سکوتم از معلم جان خوردم ..
روزِ واقعا عذاب آوری بود !
روزهای بعد ، من دیگر کتاب داشتم و همه چیز بر وفقِ مراد بود و کم کم ، خاطره ی تلخِ آن روز را از یاد بردم .
چند ماه بعد ، همین منی که روزهای اول ، بخاطر یک اشتباهِ ساده ، تنبیه شد ، زرنگ ترین شاگرد مدرسه بود .
کسی که معلم ، هربار با خلاقیتش ، متعجب می شد و زیرِ تکالیفش ، چند سطر ، سفارشی ، قربان صدقه اش می رفت !
اما آن روز ، هنوز هم که هنوز است برای من درسِ بزرگی ست ...
هنوز هم یادِ آن تنبیه که می افتم ، خودم را مظلوم حس می کنم ، و دلم نمی خواهد نه خودم ، نه هیچ کسی تاوانِ گناهی را پس بدهد که مرتکب نشده !
دلم نمی خواهد حتی یک بار دیگر هم در چنین شرایطی قرار بگیرم .
بعضی مظلومیت ها ، اصلا قشنگ نیست !
و گناهِ بزرگِ من سکوتم بود ، که معلمم را به اشتباه انداخت .
پدرم گناهی نداشت ، مقصر من بودم که چیزی نمی گفتم و یادش نمی انداختم !
من در نهایتِ کوچکی ام ، گناهکارِ بزرگی بودم ..
یادمان نرود ؛
گاهی سکوت ، بد ترین اتفاقات را رقم می زند !
باید حرف زد ،
باید توضیح داد ،
باید دفاع کرد ...

نویسنده : سهیل
تاریخ : جمعه 18 اسفند 1396
نظرات

نویسنده : سهیل
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395
نظرات
https://telegram.me/SABER13525   (( کانال همنشین دل)) در تلگرام                    راه ارتباطی جدید با دوستان

 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان