تبلیغات
***زنگ فارسی ما***
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1391
نظرات
نام شعر : مساحت رنج                 شاعر : قیصر امین پور        نوع شعر : غزل

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید



مرتبط با: شعر , دیگر شاعران , غزل ,
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391
نظرات
نام شعر : سالها دل طلب...                       شاعر : حافظ           نوع شعر : غزل

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم: «این جام جهان بین به تو کِی داد حکیم؟»

گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد»

بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور “خدایا” می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش «سلسله زلف بتان از پی چیست؟»

گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد!»


مرتبط با: شعر , غزل , حافظ شیرازی ,
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : سه شنبه 23 آبان 1391
نظرات
در شهر مكه، جوانی فقیر می زیست و همسری شایسته داشت. روزی هنگام بازگشت از مسجدالحرام ، در راه كیسه ای یافت. چون آن را گشود، دید هزار دینار طلا در آن است. خوشحال نزد همسر آمد و داستان را باز گفت.
زنش به او گفت: " این لقمه حرام است، باید آن را به همان محل ببری و اعلام كنی، شاید صاحبش پیدا شود." جوان از خانه بیرون آمد، وقتی به جایی رسید كه كیسه زر را یافته بود، شنید مردی صدا می زند: "چه كسی كیسه ای حاوی هزار دینار طلا یافته است؟" جوان پیش رفت و گفت: "من آن را یافته ام، این كیسه توست، بگیر طلاهایت را!"
مرد كیسه را گرفت و شمرد ، دید درست است. دوباره پول ها را به او بازگرداند و گفت: "مال خودت باشد، با من به منزل بیا، با تو كاری دیگر دارم."
سپس جوان را به خانه خود برد و نُه كیسه دیگر كه در هر كدام هزار دینار زر سرخ بود، به او داد و گفت: " همه این پولها از آن توست!"
جوان شگفت زده شد و گفت: " مرا مسخره می كنی؟"
مرد گفت: "به خدا سوگند كه تو را مسخره نمی كنم. ماجرا این است كه هنگام شرفیابی به مكه، یكی از عراقیان، این زرها را به من داد و گفت: اینها را با خود به مكه ببر و یك كیسه آن را در رهگذری بینداز. سپس فریاد كن چه كسی آن را یافته است. اگر كسی آمد و گفت من برداشته ام، نُه كیسه دیگر را نیز به او بده؛ زیرا چنین كسی امین است. شخص امین، هم خود از این مال می خورد و هم به دیگران می دهد و صدقه ما نیز، به واسطه صدقه او، مقبول درگاه خداوند می افتد!"

نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1391
نظرات

نام شعر : ای صبا...                       شاعر : شیخ عطار                     نوع شعر : غزل


ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او

همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او

منت صد جان بیار و بر سر ما نه به حکم

وز سر زلفش نشانی آر ما را زان او

گاه از چوگان زلفش حلقه‌ی مشکین ربای

گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او

خوش خوش اندر پیچ زلفش پیچ تا مشکین کنی

شرق تا غرب جهان از زلف مشک افشان او

نی خطا گفتم ادب نیست آنچه گفتم جهد کن

تا پریشانی نیاید زلف عنبرسان او

گر مرا دل زنده خواهی کرد جامی جانفزای

نوش کن بر یاد من از چشمه‌ی حیوان او

گر تو جان داری چه کن بر کن به دندان پشت دست

چون ببینی جانفزایی لب و دندان او

گو فلانی از میان جانت می‌گوید سلام

گو به جان تو فرو شد روز اول جان او

جان او در جان تو گم گشت و دل از دست رفت

درد او از حد بشد گر می‌کنی درمان او

چون رسی آنجا اجازت خواه اول بعد از آن

عرضه کن این قصه‌ی پر درد در دیوان او

چشم آنجا بر مگیر از پشت پای و گوش‌دار

ورنه حالی بر زمین دوزد تو را مژگان او

هرچه گوید یادگیر و یک به یک بر دل نویس

تا چنان کو گفت برسانی به من فرمان او

چند گریی ای «فرید»از عشق رویش همچو شمع

صبح را مژده رسان از پسته‌ی خندان او


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391
نظرات

روزی مجنون برآشفته از بیابانی میگذشت.بی خبر پایش به سجاده ی درویشی خورد. درویش را بر آشفت که : ای دیوانه چه میکنی؟

میان من و معشوق من جدایی افکندی.

مجنون خندید و گفت : بساط عشقی که با قدمی نا خواسته بر چیده شود کجا نامش عشق است؟


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : جمعه 12 آبان 1391
نظرات
نام شعر: دزد و قاضی                     شاعر : پروین اعتصامی                         نوع شعر : مثنوی

برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود

دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است

گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست

گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد

گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست

مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری

من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی

گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق

در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامه‌ی درویش عور

تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم

خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد

تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند

خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی

راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش

با ردای عجب، عیب خود مپوش

چیره‌دستان میربایند آنچه هست

میبرند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلایش فزود

نیست پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست

دزدی حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد

دیو، قاضی را بهرجا خواست برد


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : پنجشنبه 11 آبان 1391
نظرات

نام شعر : نشانده اند                        شاعر : محمد قهرمان               نوع شعر : غزل


همچون ستاره شب چشم به راهم نشانده اند
مانند شب به روز سیاهم نشانده اند 

گرد خبر نمی رسد از كاروان راز
شد روزها كه بر سر راهم نشانده اند

در مرگ آرزو نفس سرد می زنم
چون باد در شكنجه ی آهم نشانده اند

غافل گذشت قافله ی شادی از سرم
آن یوسفم كه در دل چاهم نشانده اند

هر روز شیونی ست ز غمخانه ام بلند
در خون صد امید تباهم نشانده اند

از پستی و بلندی طالع چو گردباد
گاهم به اوج برده و گاهم نشانده اند

از بیم خوی نازك تو دم نمی زنم
آیینه در برابر آهم نشانده اند

شرمم زند به بزم تو راه نظر هنوز
صد دزد در كمین نگاهم نشانده اند 

در ماتم دو روزه ی هستی به باغ دهر
تنها بنفشه نیست مرا هم نشانده اند  


مرتبط با: شعر , دیگر شاعران , غزل ,
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : چهارشنبه 10 آبان 1391
نظرات
نام شعر : طوطی و بقال                       شاعر : مولوی              نوع شعر : مثنوی

بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی

در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

 
 
بقیه در ادامه ی مطلب>>>

 
ادامه مطلب

 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان