تبلیغات
***زنگ فارسی ما*** - ماه مهر
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : سهیل
تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397
نظرات
مهرماهِ چند سال قبل ، من هم کلاس اولی بودم ،
مثلِ همه ی کلاس اولی ها برایِ خودم کلی ذوق داشتم .
لباس و وسایل مدرسه ام را خریده بودم و فقط مانده بود کتاب هایم .
ما خانواده ی نسبتا شلوغی بودیم ، من یک برادر و سه خواهر داشتم ، پدرم کارمند بود و اوقاتِ فراغتش هم کشاورزی می کرد ، یعنی سرش تقریبا شلوغ بود !
این شد که گرفتنِ کتاب هایِ منِ بخت برگشته ی نو آموز ، پشتِ گوش افتاد و من هم که تجربه ای نداشتم ، نمی دانستم لوازم تحریر ، بدونِ کتاب ، به هیچ دردی نمی خورَد !
با کلی ذوق ، هر روز عصر ، وسایلم را بیرون می ریختم ، کلی نگاهشان می کردم و بعد از این که ادایِ باسوادها را در می آوردم و ذوقم تخلیه می شد ، دوباره توی کیفم مرتبشان می کردم و صبحِ فردایش یک کیف پر از لوازم تحریر و خالی از کتاب را روی دوشم می گذاشتم و جسورانه می رفتم مدرسه .
همه چیز خوب بود تا آن جایش که معلم ، از ما تکلیف می خواست ، راستش من آن قسمتش را دوست نداشتم ، شبیهِ یک شوخیِ بی مزه بود ! هربار معلم ، با ملایمتِ مخصوصی مرا دعوایم می کرد که چرا کتاب نیاورده ام و من ، مظلومانه سرم را پایین می انداختم و جیک هم نمی زدم ، چشمانم را می بستم و با خودم می گفتم الان زنگ تفریح را می زنند و همه چیز دوباره آرام می شود و زنگ بعد هم از این خبرها نیست ...
و هر بار ، با این ترفند ، بدونِ اینکه خودم را نگرانِ چیزی کنم ، می رفتم مدرسه و بر می گشتم .
به خانه هم که می رفتم ، رویِ گفتنِ مطلب به پدرم را نداشتم ، می دیدم همه شادند ، فداکارانه سکوت می کردم تا به خیالِ خودم ، شادی شان را خراب نکرده باشم ! در تصوراتِ بچِگانه ام ، لابد کتاب خریدن فاجعه و دردسرِ بزرگی تلقی می شد ، پس تمامِ روز ، خودم را به بی خیالی می زدم و تویِ دلم با شجاعتِ تمام ، اخمِ فردایِ معلم را به جان ، می خریدم .
یک هفته ای گذشت ، دوباره بعد از چند روز و برایِ چندمین بار ، زمانِ دیدنِ تکالیف سر رسید ، و من با خیالِ ملایمتِ معلم ، نگران هیچ چیز نبودم ، با خودم می گفتم حتما این بار هم قسر در می روم ،
اما این دفعه فرق داشت ، معلم ، دیگر کفری شده بود  !
همان معلمِ مهربان و ملایم ، از شدت عصبانیت چشمانش را به سمتِ من ریز کرد و پرسید ؛ چرا فکر می کنی با این سنت می توانی مرا سرِ کار بگذاری ؟! زود برو بیرون ! باورم نمی شد ! من که درس هایم را خوب بلد شده بودم ، جریانِ کتاب هم به من هیچ ربطی نداشت و توقع داشتم معلم ، خودش این را بفهمد ، بالاخره هرچیز نباشد ، او یک معلم بود و حتما از خیلی چیزها خبر داشت !
اما مرا شبیهِ بعضی از پسرهای کلاس که یادگیری شان ضعیف بود ، انداخت بیرون !
آن لحظه احساسِ بچه هایِ خنگ و بی خاصیت را داشتم !
شوکه بودم ، ولی انگار همه چیز جدی بود ..
انگار اشتباه فکر کرده بودم ! معلم ، علمِ غیب نداشت !
سرم را پایین انداختم که دخترهای کلاس را نبینم و سریع رفتم تویِ حیاط .
نمی خواستم وجهه ام خراب شود !
بعد از من دوتا از پسرهایِ تنبلی که اتفاقا من ازشان اصلا خوشم نمی آمد ، آمدند و با چه ذوقی کنار من ایستادند و خوشحال بودند که شبیهِ همیم .
و من چقدر از اینکه کنارشان ایستاده بودم ، خجالت می کشیدم ، انگار همه چیز ، یک کابوسِ وحشتناک بود ، مدام چشمانم را می بستم که احساس کنم آن لحظه در آن مکان و کنارِ تنبل های کلاس حضور ندارم ، صحنه ی واقعا شرم آوری بود !
آن روز هم گذشت و یادم نیست انگار یک کشیده ی جانانه هم بخاطرِ سکوتم از معلم جان خوردم ..
روزِ واقعا عذاب آوری بود !
روزهای بعد ، من دیگر کتاب داشتم و همه چیز بر وفقِ مراد بود و کم کم ، خاطره ی تلخِ آن روز را از یاد بردم .
چند ماه بعد ، همین منی که روزهای اول ، بخاطر یک اشتباهِ ساده ، تنبیه شد ، زرنگ ترین شاگرد مدرسه بود .
کسی که معلم ، هربار با خلاقیتش ، متعجب می شد و زیرِ تکالیفش ، چند سطر ، سفارشی ، قربان صدقه اش می رفت !
اما آن روز ، هنوز هم که هنوز است برای من درسِ بزرگی ست ...
هنوز هم یادِ آن تنبیه که می افتم ، خودم را مظلوم حس می کنم ، و دلم نمی خواهد نه خودم ، نه هیچ کسی تاوانِ گناهی را پس بدهد که مرتکب نشده !
دلم نمی خواهد حتی یک بار دیگر هم در چنین شرایطی قرار بگیرم .
بعضی مظلومیت ها ، اصلا قشنگ نیست !
و گناهِ بزرگِ من سکوتم بود ، که معلمم را به اشتباه انداخت .
پدرم گناهی نداشت ، مقصر من بودم که چیزی نمی گفتم و یادش نمی انداختم !
من در نهایتِ کوچکی ام ، گناهکارِ بزرگی بودم ..
یادمان نرود ؛
گاهی سکوت ، بد ترین اتفاقات را رقم می زند !
باید حرف زد ،
باید توضیح داد ،
باید دفاع کرد ...

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان