تبلیغات
***زنگ فارسی ما*** - مطالب عطا
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:رو به غروب        نام شاعر:سهراب سپهری

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید .

 

در هم دویده سایه و روشن .

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید .

 

همپای رقص نازك نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید .

 

خطی ز نور روی سیاهی است :

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .

 

دیوار سایه ها شده ویران .

دست نگاه در افق دور

كاخی بلند ساخته با مرمر سپید


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دیوار            نام شاعر:سهراب سپهری

زخم شب می شد كبود.

در بیابانی كه من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای به ضربه می افزود.

***

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا بر جای،

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خیال رنگ هستی را به پیكرهایشان می بست.

***

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

لیك پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

***

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیكردیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دود می خیزد             نام شاعر:سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كی به پایان می رسد افسانه ام؟

***

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افكندم در آب،

لیك از ژرفای دریا بی خبر.

***

بر تن دیوارها طرح شكست.

كس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

***

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای كاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیك بر این سوختن دل بسته ام.

***

تیرگی پا می كشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دنگ                 نام شاعر:سهراب سپهری

دنگ...، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

میزند پی در پی زنگ.

زهر این فكركه این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیك چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

***

دنگ...، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست كه هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است كه یك پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه كه در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیكر او می ماند:

نقش انگشتانم.

***

دنگ...

فرصتی از كف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا كه جان گیرد در فكر دوام،

این دوامی كه درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوند با فكر زوال.

***

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...، دنگ...،

دنگ


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دل سرد          نام شاعر:سهراب سپهری

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.

***

خیره چشمانش با من گوید:

كو چراغی كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دل ما؟

***

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی كلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

***

باد نمناك زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

***

گاه می لرزد باروی سكوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

***

تكیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوارگرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دریا و مرد              نام شاعر:سهراب سپهری

تنها و روی ساحل

مردی به راه می گذرد

نزدیك پای او

دریا، همه صدا .

شب، گیج در تلاطم امواج .

رو می كند به ساحل و در چشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ می كند .

انگار

هی می زند كه: مرد! كجا می روی، كجا ؟

و مرد می رود به ره خویش .

و باد سرگردان

هی می زند دوباره : كجا میروی ؟

و مرد می رود.

و باد همچنان ...

امواج، بی امان،

از راه می رسند

لبریز از غرور تهاجم .

موجی پُر از نهیب

ره می كشد به ساحل و می بلعد

یك سایه را كه برده شب از پیكرش شكیب .

دریا، همه صدا .

شب، گیج در تلاطم امواج .

باد هراس پیكر

رو میكند به ساحل و


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دره خاموش             نام شاعر:سهراب سپهری

سكوت، بند گسسته است.

كنار دره، درخت شكوه پیكر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

***

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به كمین.

كشیده از پس یك سنگ سوسماری سر.

ز خوف جنبش پیكر.

به راه می نگرد سرد، خشك، غمین.

***

چو مار روی تن كوه می خزد راهی،

به راه، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس.

كشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:

ز هر شكاف تن كوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

كشیده خنجر خاری.

***

غروب پر زده از كوه.

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.

غمی بزرگ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون دره تاریك

سكوت بند گسسته است


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:درقیر شب             نام شاعر:سهراب سپهری

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیك پاهایم در قیر شب است.

***

رخنه ای نیست در این تاریكی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

***

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

***

نقش هایی كه كشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی كه فكندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

***

دیر گاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,

 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان