تبلیغات
***زنگ فارسی ما*** - مطالب دسته بندی نشده
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391
نظرات
روزی صحبت از پیری بود. نورالدین جهانگیر،چهارمین پادشاه گورکانی هندی،فی البداهه گفت : «چرا خم گشته می گردند پیران جهان دیده؟»  «نور جان» فوری گفت : «به زیر خاک می جویند ایام جوانی را»

نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391
نظرات

اکبرعبدی می‌گوید:
«یک روز سر سریال بودیم
هوا هم خیلی سرد بود از ماشین پیاده شد بدون کاپشن»
گفتم: «حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!»
گفت: «کاپشن قشنگی بود نه؟»
گفتم: «آره»
گفت: «من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت ، من فقط دوستش داشتم!»


مرتبط با: دسته بندی نشده ,
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391
نظرات

 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت              صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت


با سلام

فرارسیدن عید سعید فطر بر شما عزیزان،دوستداران شعر و ادب فارسی مبارک باد.

تیم مدیریت ***زنگ فارسی ما*** این عید را به شما عزیزان تبریک می گویند.


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391
نظرات
 نام شعر : عجب رسمیه...                شاعر : رسول نجفیان          نوع شعر : ترانه

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ازونا فقط

خاطرهاشون بجا می مونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان

خدا می دونه

بوته ی یاس باباجون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ما آدم ها چی یادگاری می خواد بمونه

خدا می دونه

                           برای  دانلود این آهنگ با صدای رسول نجفیان کلیک کنید


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1391
نظرات

بسم الله الرحمان الرحیم                         هست کلید در گنج حکیم

سلام بر شما دوستداران آقای صابر جبرائیلی و دوستداران شعر و ادب فارسی که تا این لحظه ما را همراهی کرده اید.

همانطور که می دانید وبلاگ *** زنگ فارسی ما *** برای انتشار اشعار آقای صابر جبرائیلی دبیر ادبیات و علوم اجتماعی افتتاح و اداره می شود و این وبلاگ در واقع پل ارتباطی بین آقای صابر جبرائیلی و دوستداران ایشان است. از این که ما را تا این لحظه همراهی کرده اید بسیار ممنونیم و از شما متشکریم.

لطفا برای کمک  و حمایت کردن وبلاگ ***زنگ فارسی ما*** بر روی 1+  کلیک کنید تا زنگ فارسی ما در گوگل محبوب شود و این تنها با یاری و مساعدت شما امکان پذیر است تا زنگ فارسی ما را یک وبلاگ در سطح جهانی ببینیم.

با تشکر

تیم مدیریت وبلاگ زنگ فارسی ما


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1391
نظرات

نام شعر : نازنین یار                  شاعر : ساعد باقری            نوع شعر : ترانه(تصنیف)


خیالت دلبرا نازنین یارا
چراغان می كند خانه ما را
شبانگاهان كه بی تابم برای تو
خوشم با گریه كردن در هوای تو
می بارد نو به نو دیدگانم
می جوشد نام از زبانم
باده تلخ غمت هر كه نوشد
كنج غم را كی به شادی می فروشد
باز هم این چشم ابری با من است
خانه و فانوس اشكم روشن است
عاشقی در من غزل خوان می شود
كوچه های دل چراغان می شود
شب‌كه سوزنهان‌شعله‌ریزد‌ به‌جان‌این‌من‌واین‌شور شیدایی
دیده دریای غم سینه صحرای غم كو دگر تاب شكیبایی
قرار جان از كه جویم
غم دل را با كه گویم
دلبرا از داغ تو لاله گل كرد
هركجا نام تو آمد ناله گل كرد
باده تلخ غمت هركه نوشد
كنج غم را كی به شادی می فروشد


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1391
نظرات

هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردباد

روزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391
نظرات

شیخ ما روزی در حمام بود، درویشی شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌مالید و شوخ بر بازوی او جمع می‌کرد چنان‌که رسم قائمان باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سوال کرد که:
«ای شیخ! جوانمردی چیست؟»
شیخ ما حالی گفت:
«آن‌که شوخ مرد به روی مرد نیاوری»
همه‌ی مشایخ و ائمه‌ی نیشابوری چون این سخن شنودند اتفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است»

اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابی‌الخیر نوشته ی محمد بن منوّر نوه ی ابوسعید

شوخ: چرک
قائم: دلاک و کیسه‌کش حمام


و حال این ماجرا در منطق الطیر عطار » فی وصف حاله » حکایت ابوسعید مهنه با قائمی که شوخ بر بازوی او می‌آورد :

بوسعید مهنه در حمام بود

قائمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است

پیش چشم خلق ناآوردن است»

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، منعما

پادشاها، کارسازا، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قائم مطلق تویی اما به ذات

و از جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار


 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان