تبلیغات
***زنگ فارسی ما*** - مطالب سهراب سپهری
 
به نظر شما وبلاگ***زنگ فارسی ما*** چه امتیازی می گیرد؟





تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :








Powered by WebGozar


 
 
نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : چهارشنبه 6 مهر 1390
نظرات

نام شعر : منم زیبا         شاعر : سهراب سپهری                  نوع شعر : نو


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد


نویسنده : مهدی شرقیان
تاریخ : سه شنبه 25 مرداد 1390
نظرات
نام شعر: نیایش            شاعر:سهراب سپهری                    نوع شعر:نو
دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر
قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند
روزن روزن.
ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ .
از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر ، برهم تاب ، برهم پیچ :
شلاقی کن ، و بزن بر تن ما
باشد که ز خاکستر ما ، در ما، جنگل یکرنگی بدر
آرد سر.
چشمان بسپردیم ، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم ، و شود سیراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بینایی ره گم کرد.
یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد که تراود در ما ، همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی ، سودایی.
زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز
باشد که تهی گردیم ، آکنده شویم از والا "نت"
خاموشی.
آیینه شدیم ، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفکن.
باشد که فرا گیرد هستی ما را ، و دگر نقشی
ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته کن از بی شکلی ، گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که بهم پیوندد همه چیز ، باشد که نماند
مرز، که نماند نام.

ای دور از دست ! پر تنهایی خسته است.
گه گاه ، شوری بوزان
باشد که شیار پریدین در تو شود خاموش.

نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:رو به غروب        نام شاعر:سهراب سپهری

در دور دست

قویی پریده بی گاه از خواب

شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .

 

لب های جویبار

لبریز موج زمزمه در بستر سپید .

 

در هم دویده سایه و روشن .

لغزان میان خرمن دوده

شبتاب می فروزد در آذر سپید .

 

همپای رقص نازك نی زار

مرداب می گشاید چشم تر سپید .

 

خطی ز نور روی سیاهی است :

گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .

 

دیوار سایه ها شده ویران .

دست نگاه در افق دور

كاخی بلند ساخته با مرمر سپید


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دیوار            نام شاعر:سهراب سپهری

زخم شب می شد كبود.

در بیابانی كه من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای به ضربه می افزود.

***

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا بر جای،

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خیال رنگ هستی را به پیكرهایشان می بست.

***

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

لیك پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

***

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیكردیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دود می خیزد             نام شاعر:سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كی به پایان می رسد افسانه ام؟

***

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افكندم در آب،

لیك از ژرفای دریا بی خبر.

***

بر تن دیوارها طرح شكست.

كس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

***

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای كاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیك بر این سوختن دل بسته ام.

***

تیرگی پا می كشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دنگ                 نام شاعر:سهراب سپهری

دنگ...، دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

میزند پی در پی زنگ.

زهر این فكركه این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیك چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

***

دنگ...، دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست كه هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است كه یك پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند برمی خیزم

تا به دیوار همین لحظه كه در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیكر او می ماند:

نقش انگشتانم.

***

دنگ...

فرصتی از كف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا كه جان گیرد در فكر دوام،

این دوامی كه درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوند با فكر زوال.

***

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...، دنگ...،

دنگ


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دل سرد          نام شاعر:سهراب سپهری

قصه ام دیگر زنگار گرفت:

با نفس های شبم پیوندی است.

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل: هوس لبخندی است.

***

خیره چشمانش با من گوید:

كو چراغی كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشی كو كه بسوزد دل ما؟

***

خشت می افتد از این دیوار.

رنج بیهوده نگهبانش برد.

دست باید نرود سوی كلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد.

***

باد نمناك زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

***

گاه می لرزد باروی سكوت:

غول ها سر به زمین می سایند.

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند!

***

تكیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوارگرفت.

با نفس های شبم پیوندی است:

قصه ام دیگر زنگار گرفت


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,
نویسنده : عطا
تاریخ : شنبه 8 مرداد 1390
نظرات

نام شعر:دریا و مرد              نام شاعر:سهراب سپهری

تنها و روی ساحل

مردی به راه می گذرد

نزدیك پای او

دریا، همه صدا .

شب، گیج در تلاطم امواج .

رو می كند به ساحل و در چشم های مرد

نقش خطر را پر رنگ می كند .

انگار

هی می زند كه: مرد! كجا می روی، كجا ؟

و مرد می رود به ره خویش .

و باد سرگردان

هی می زند دوباره : كجا میروی ؟

و مرد می رود.

و باد همچنان ...

امواج، بی امان،

از راه می رسند

لبریز از غرور تهاجم .

موجی پُر از نهیب

ره می كشد به ساحل و می بلعد

یك سایه را كه برده شب از پیكرش شكیب .

دریا، همه صدا .

شب، گیج در تلاطم امواج .

باد هراس پیكر

رو میكند به ساحل و


مرتبط با: شعر , سهراب سپهری ,

 
 
با یاد مرحوم استاد فیروزی بزرگوار. و با تشکر از اساتید فرهیخته دانشگاه و دبیران دوره دبیرستانم . (آقایان: مرحوم دکتر احمد محدث* پورپاشا * ابراهیمی
* مهدی زاده *)
اE-mail:zange.farsi@yahoo.com


مهدی شرقیان